حكيم ابوالقاسم فردوسى

524

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

تا جاودان كهن نگردد . ليك اگر اين كينه را از مغز خود بيرون كنى و بكوشى و ديو را افسون سازى ، هر آنچه خواهى ، همان كنم بجز آنچه در بارهء بند بگفتى . زيرا بند براى من ننگ و شكست و كارى زشت خواهد بود . بدان كه من تنها به اين روشن روان هستم و بس كه هيچكس مرا زنده در بند نبيند . اسفنديار گفت : اى كه در گيتى يادگارى از پهلوانان هستى ، همهء آنچه گفتى راست بود و دروغ نگفتى . براستى كه مردان هرگز با كژّى فروغ نگيرند . ليك پشوتن مىداند كه شاه به من چه فرمود . پس اگر اكنون به سوى خانهء تو بيايم و با شادى و پيروزى ميهمان تو گردم ، چون تو از فرمان شاه گردن بپيچى ، ديگر روزگار من سياه گردد . زيرا من در آن هنگام همچون پلنگى به جنگت خواهم آمد . پس چون آن پاداش نان و نمك تو را فراموش كنم ، روزگار نيز بر من ديگرگون خواهد شد . اگر هم كه از فرمان شاه سرپيچى كنم ، در آن گيتى جايگاهم آتش خواهد بود . اينك اگر آرزوى تو چنين است ، يك امروز را به ميگسارى بپردازيم . زيرا چه كسى مىداند كه فردا چه خواهد شد ؟ رستم كه چنين شنيد ، گفت : اين چنين كنم . پس مىروم تا جامهء راه از تن بيرون كنم . زيرا يك هفته بود كه شكار مىكردم و بجاى بره ، گورخر مىخوردم . پس تو با دودمانت بر خوان بنشين و به هنگام خوردن ، مرا بخوان . آنگاه رستم از آنجا سوار بر رخش شد و انديشناك و با دلى خسته به سوى ايوان شتابيد . چون بدانجا رسيد و رخسار زال - پسر سام نريمان - را بديد ، به دو گفت : اى مهتر نامدار ، بدان كه من به نزديك اسفنديار رسيدم . او را سوارى خردمند و با زيب و فرّهى بسان سروسهى ديدم . گويى شاه آفريدون پهلوان ، بزرگى و دانايى خود را به او سپرده بود . آنچه كه از او ديدم ، بيش از آن بود كه شنيده بودم و پيوسته فرّ شاهنشاهى ازو مىتابيد .